بعد از اینکه پدرم خانه، ماشین، مغازه به پسران عزیزش بخشید، و چپ و راست به بهانه های مختلف بهشان پول می دهد. هر بار چیزی برای بچه های بزرگتره می خرد و از خدمات غیر مالی هم که نگویم!
حالا آنها هم راهش را یاد گرفته اند، جلوی رویش فریاد فدایت شوم برای خود و خانواده شد سر می دهند و در قفا "آن کار دیگر" می کنند.
درنهایت این عاقبت دیکتاتورها است. تا توان دارند زور می گویند و کم کم که توانشان کم شد با پول و تواناییات بقیه را وادار به کرنش می کنند.
نمی دانم چرا انقدر مورد تبعیض واقع می شوم؟ هم در خانه پدری ام و هم در خانه پدر شوهر! شاید چون ما بی عرضه ایم؟!!! یا از دور خوشبخت به نظر می رسیم؟!!! یا بلد نیستیم حس دلسوزیشان را تحریک کنیم؟!!! یا در حالی که نیزه ای از سینه مان بیرون زده همچنان اظهار عجز نمی کنیم؟!! یا اینکه داد و بیداد و قطع ارتباط نمی کنیم؟!! کاش جوابش را پیدا می کردم و شاید جواب ترکیبی از همه این هاست؟ در واقع پیدا گردن جواب دردی از من دوا نمی کند. انگار که دلیل سرطان را بفهمیم. فهمیدن دلیل جایی در درمان سرطان ندارد!
بارها گفته ام و هییییییچ تاثیری نداشته، چون نخواسته اند که بشنوند. کاری از دستم بر نمی آید، آنها و فرزندان نورچشمی شان را به خدا یا کارما یا کائنات واگذار می کنم. مگر خدا یار همچو منی باشد.
برچسب:
نویسنده: سجاد سلیمانی