۲۰ بهمن - تاریخ: 1401/11/25 ساعت: 19:58
فردا بیستم بهمن ماه است، روزی که پسر کوچولویم چشم به این دنیا گشود. خیلی خوشحال بودم که بعد از حاملگی پرماجرا دارم ماموریتم را به سلامت تمام می کنم. چقدر دعا کردم و البته شکرگزاری و هنوز هم... تا همیشه.با تولد کوچولو زندگی ام رنگ جدیدی گرفت، مادر سه فرزند بودن، پر از مسئولیت و تلاش و برنامه ریزی است...
تولد کوچولو - تاریخ: 1401/11/25 ساعت: 19:58
سلام، یه سلام زمستانی اما گرم!دیشب تولد کارن کوچولو با حضور خودمون فقط!!! برگزار شد. البته خوب بود و خوش گذشت اما شاید اگر کمی شلوغتر بود، بهتر میشد که بعلت وضعیت جاده و بارندگی میسر نشد!به هر حال با تجربیات قبلی ناخوشایندی که دارم، بد هم نشد که مهمانهای مربوطه نیامدند، اصلا حوصله حاشیه و خرده فرمای...
آخ مادر... - تاریخ: 1401/11/25 ساعت: 19:58
نمی دانم چه حکمتی است که هروقت می خواهم حال مادرم را بپرسم، خبر از برادر و زن و بچه هایش می دهد! تفریح و مهمانی و خوشی هایشان! آخر نمی گویم که خوش نباشند و با فامیلهایشان بیرون نروند اما واقعا به من چه؟؟؟؟تولد دعوتشان کردم که بخاطر وضعیت هوا نیامدند. در عوض رفتند به روستای پدری که در ارتفاعات است، آ...
رسالت یا هدف یا چی؟ - تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 11:17
سلام، از سرمای بی حد و تعطیلی مدارس و کمبود گاز و ... بگذریم. شما به هدفتون در زندگی فکر کردید؟ یا بزرگتر فکر کنیم، رسالت؟جالبه که تا همین چند وقت پیش میدانستم کجای زندگی هستم، سر کار می رفتم، بعدش هم درس و بچه، اما الان در میانه ۴۱ سالگی نمی دانم! باور کردنش سخته اما مسیرهایی که انتخاب کرده ام -به ...
- تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 11:17
سلام، یه سلام نیمه شبی! خانه در خواب و منوکوچولو بیدار... مثل جغد پیشش نشسته ام تا بقیه را بیدار نکند. مدارس حضوری شده اند و با شروع دوباره کلاس زبان و ورزش بچه ها، همه چیز به روال سابق برگشت. حتی مهد نرفتن کوچولو! راستش ترسیده ام
سرما و تبعاتش!!! - تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 11:17
بعد از حضوری شدن مجدد مدارس، با صرفه جویی در مصرف گاز، محیط کلاسها خیلی سرد بود، این بعلاوه ویروس های رنگارنگ این روزها باعث بیماری خیلی از دانش آموزان شده که دختر من هم یکی ازاونهاست! دیشب تب شدید و تاری دید و نفس تنگی و .... و امروز سرم و آمپول و دارو و ....خلاصه که مشغولیم! خدا کند سایه نحس بیمار...
The new challenge - تاریخ: 1401/4/25 ساعت: 20:02
تعطیلات ۴روزه خرداد هم تموم شد. جالبه که تو همین تعطیلات ماشینمون فروش رفت!
خرید خانه - تاریخ: 1401/4/25 ساعت: 20:02
بالاخره خانه دلخواهمان را خریدیم، هورااااااااااو خانه قبلیمان را هم فروختیم، هورااااااااااااحالا می ماند جابجایی هزینه ها و جابجایی اسباب و اثاثیهوای که چشمم ازش میترسه و می دانم که این هم می گذرد...ازینجا میروم و دیگر دلم هوای با پدر و مادر بودن را نخواهد کرد! و برادر و هر موجود سمی دیگری...میروم ت...
اثاث کشی دوبل و دردسرهای آن - تاریخ: 1401/4/25 ساعت: 20:02
سلام ، سلامی از یک موجود خستهسه روز مانده به اسباب کشی یا اثاث کشی که در هر صورت مزخرف است. کلی از وسایل را جمع کرده ام و کلی مانده است. تازه کلی را هم برده ایم. یه سری کارها می ماند برای لحظه آخر مثل پرده و گاز و لباسهای دم دستی و قابلمه و .... ای وسط اینهایی که می خواهند برای خرید وسایلم بیایند و ...
سرسام بی پایان - تاریخ: 1400/1/12 ساعت: 17:01
انگار هیچ چیزی این دور تلخ را تمام نخواهد کرد. جنگ خونین بین شوهر من و خانواده پدری بخصوص مادرم که فقط یک لایه زیر سطح در جریان است و شعله هایش در چشمهایشان پیداست! شاید اگر با شخصی کمی نرمتر و خوش اخلاق تر ازدواج کرده بودم وضع کمی بهتر بود؛ فقط کم
از هر طرف - تاریخ: 1400/1/12 ساعت: 17:01
دیگه به جایی رسیده ام که جرات کنم و بگویم: طلاق! نه اینکه خانواده ای پشتیبان داشته باشم، هرگز و حتی دلیل تحمل و سکوتم هم همین خانواده بی محبتم بوده اند، اما حتی او هم ازین وضعین سواستفاده کرده و مدام مرا تحقیر می کند. با او قهرم. بدجنس بی عاطفه! همی
پاییز زیبا - تاریخ: 1400/1/12 ساعت: 17:01
پاییز زیبا آمد، پاییزی پر از کار و درس و مشغله! خدارا شکر می کنم که بمن توانایی داده تا پنجه در پنجه مشکلات بیندازم و بجنگم. خبر مهم اینکه دو روز قبل استاد شجریان به دیار باقی شتافت و دل دوستدارانش را به درد آورد! اما خودم ... این ترم بسیار شلوغه،
مناسبت ها - تاریخ: 1400/1/12 ساعت: 17:01
سلام دوستان عزیزم امروز ۱۴ آبانه، روز تولد دختر عزیزم، فرزند اول و تمام عشقم. و من هنوز هیچ کاری واسه تولدش نکردم. دیروز که تعطیل بود و امروز که در دو ساعت پرترافیک کلاس دارم. اقای شوهر عین برج زهرمار با اخمهای درهم عین ضحاک ماردوش تو خونه هست و هر
ترکاندن جوش! - تاریخ: 1400/1/12 ساعت: 17:01
بالاخره خفاش را از لونه اش کشیدم بیرون! بعد از یکسال کجدار و مریز رفتار کردن و تظاهر او، بالاخره از پوستش بیرون امد و من هم ضربهام را زدم. خوشحالم. می دانم که الان کمپین ضد من درست کرده اند، اما اصلا مهم نیست. الان باهم و مثلا با خوشی رفته اند بیرون
استرس - تاریخ: 1400/1/12 ساعت: 17:01
سلام، این روزهای پاییزی چقدر زیباتر بودند اگر اینقدر استرس نبود! کرونا و اخبار ناخوشایندش دمار از اعصاب همه درآورده، حتی من که خبرهاش را پیگیری نمی کنم ناخودآگاه در معرضش قرار می گیرم. استرس سلامتی بچه ها روزهایم را پر کرده! از طرفی فشار درس، امانم
فامیل بد! - تاریخ: 1400/1/12 ساعت: 17:01
گاهی فکر می کنم فامیل چه سودی به حال آدم دارد؟ غیر از تعدادی اندک بقیه فقط نقش تماشا و زر مفت دارند! اخر چرا؟ اگر خواهر یا برادری حسود باشند که دیگر همه چیز برای یک زندگی پرتنش مهیا است! بله.... برادر من که ۴ سال از من کوچکتر است، به من احساس ملک ا
والدین پسردوست - تاریخ: 1400/1/12 ساعت: 17:01
مادرم می گوید: همه چیز دست عروس است و اگر ناراحت بشود، نمی گذارد پسرم به دیدن من بیاید! واقعا تف بر شرف همچین پسر و عروسی! آنقدر از پسر و عروسش می ترسد که جرات کوچکترین ابراز ناراحتی حتی به بچه بی تربیتشان را ندارد، حالا که ولیعهد را هم حامله است! آ
اولین اتفاق سال جدید - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 16:14
از سلام و تبریک عید و قرنطینه که بگذریم میرسیم به ...کتک خوردم، همین امروز! احتمالا باید بهم تبریک بگید! بدجوری هم خوردم! مشت زد توی صورتم، سمت چپ صورت و گردنم بشدت درد میکنه، همینطور دست چپم. الهی که
۱۱ فروردین - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 16:14
عید کذایی امسال رو به پایانه و غایت آرزویمان اینه که زنده ازش بیرون بیایم! راستش من شخصا برای بچه هایم نگرانم و نه خودم. حتی به نظرم مرگ در اثر کرونا برای من خوب هم هست. همیشه از فکر اینکه بعد از مرگ
کابوس... - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 16:14
سلام،کوچولوی نازنینم را با رعایت موارد احتیاطی بردم واسه پایش و بعد هم واکسن، آنچنان جیغی کشید که تا امروز نکشیده بود و الآن که درد داره، چنان گریه هایی میکنه که تا حالا نکرده بود! بمیرم واسش....شب پ