یک قدم به جلو!
-
تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 7:28
بالاخره امروز از شر یخچال تقلبی که بهمون انداخته بودن خلاص شدیم! خدایا یعنی درست شد؟!!! تمام پولش را هم پس گرفتیم. وای خدایا شکرت!این یه قدم رو به جلو بود... انشالله قدمهای بعدی و پیشرفت های بعدی! تو
انتظار
-
تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 7:28
تقریبا یک هفته از پایان امتحاناتم میگذره، به نظر خودم خوب از پسشون بر اومدم. خدارا شکرحالا در حال استراحتم تا انشالله به روز زایمان برسم و بار گرانبهایم را به مقصد برسانم! دیگر نفس کم می آورم و طاقتم
...
-
تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 7:28
امسال چرا اینطوری شده؟تو ایام عید همش اخبار سیل را دنبال می کردیم و منتظر تا سیل تموم بشه و تعطیلات مزخرف عید! بعد از عید هم مشکلات کار و ساعت کاری که در نهایت به ترک کار و استعفا رسید!+ ناراحتی و غصه
بی دلیل
-
تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 7:28
از امروز به امید خدا ۱۰ ردز تا روز موعود باقی مانده! دیشب برادرم را بعد از بیش از یک ماه دیدم. برخوردی سرد... با بچه هایم روبوسی نکرد! اصلا پیشمان ننشست، اصلا حال طفل توراهی ام را نپرسید! از حالش که پ
هفته ۳۸!
-
تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 7:28
بالاخره به هفته ۳۸ رسیدم! و به امید خدا این آخرین هفته بارداری من خواهد بود! آخرین بارداری!!!این روزها روزهای التهاب، درد و شوق برایم هستند. گاهی آنقدر درد دارم که نفسم به شماره می افتد! و گاهی با تکا
انتظار...
-
تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 7:28
به پسر کوچولویم:عزیزدلم سلام ، مهمون قلبم سلام، مدتهاست که تو مونس روز و شب من هستی و با حضورت لحظه به لحظه نور شوق در روحم کاشته ای. عزیز جانم دیگر به روزهای پایانی حضورت در وجودم رسیده ایم و به امید
دو روز مانده به پایان
-
تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 7:28
شامگاه جمعه است. ۱۸ بهمن و طبق قرار قبلی دو روز به تولد نی نی جان باقی مانده. با سونوگرافی هفته قبل که رشد او را ناکافی دانسته بود و باعث استرس شد، شاید دکتر تصمیم بگیرد که باز هم کمی صبر کند، هر چند
پایان انتظار
-
تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 7:28
بالاخره انتظار ۹ ماهه به پایان رسید. حالا من و پسرم به خانه برگشته ایم. دیروز ۲۰ بهمن ماه پسر کوچک من متولد شد و دنیای مرا غرق نور کرد. خدایا خوشحالم، بیشتر از آنچه که بتوانم تصور کنم. ۹ ماه تلاش به ث
آرامش قبل از طوفان
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 12:59
بعد از مدتها دیروز روز آرامی داشتم، و به طرز احمقانه ای فکر کردم که شاید همه چیز دارد درست می شود! اما زهی خیال باطل! غروب که بچه ها را بردیم بیرون خیلی ناگهانی اسم یکی از اعضای خانواده اش آن هم نه بر
نامرئی
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 12:59
فکر کنم نامرئی شده ام! هیچکس مرا نمی بیند... هر کاری که انجام می دهم دیده نمی شود، هیچ کس قدر کارهای بی شماری که انجام می دهم را نمی داند. در محیط کار مثل یک روح می آیم و می روم و کارهایم را به بهتری
بیکاری
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 12:59
سلام امروز یک چهارشنبه عالیه! هوای عالی و کلی کار مفید و اینکه بالاخره به تصمیم رسیدم! با در نظر گرفتن همه جوانب کارم را ترک می کنم و مهم نیست بعدش چی میشه! این دیگه زندگی زناشویی نیست که از هزار چیز
بار دیگر... کار
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 12:59
امروز شنبه است و من باز هم سر کار هستم! طبق آخرین تغییرات قرار است با وضعیت فعلی تا آخر سال به کارم ادامه دهم و بعد... بعد را هیچ کس نمی داند، حتی همین فردا را! به هر حال همانطور که تا وقتی زنده هستی
در هم و برهم
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 12:59
آخرین روز کاری هفته است و من امیدوارم که بتوانم فردا کمی استراحت کنم!-البته اگر کارهای خانه بگذارند!- ذهنم در هم و برهم شده، درس و کارو حاشیه های بی پایانش و بچه ها و درس و امتحاناتشان و مهمتر از هم
تصمیم
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 12:59
زندگی بر اساس تصمیم های ماست که شکل می گیرد و بنا می شود. هر روز و هر لحظه در حال تصمیم گیری هستیم و خیلی اوقات متوجه نیستیم، اما وقتی انتخاب ها سخت تر می شود با عواقب وسیع تر و طولانی مدت آنگاه است ک
اول اسفند!
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 12:59
سلام...بعد از مدتها آمده ام...این روزها روزهای پر از مشغله برای من هستند! پر از برنامه ریزی و کار! البته سرکار اینطور نیست و نوعی رخوت بر همه چیز سایه افکنده اما در زندگی!می خواهم تغییری ایجاد کنم! ذو
مادر و روز مادر
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 12:59
امروز 7 اسفند 1397 و روز مادره!روز خوبیه! دلم می خواست فقط با گل حتی فقط یک شاخه و یک نگاه مهربون بهم تبریک گفته میشد...اما خوب... با مسخرگی و الکی برگزار شد و رفت. امیدوارم روزی که بچه ها بزرگتر شدن